|
نامه های من به خدا نامه های من به خدا
| ||
|
اشکان دو چشمان ترم چون دریاست امسال تمام روزیم از زهراست از بوی تنور فاطمه (س) فهمیدم سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ [ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 11:13 ] [ زهرا ]
بسم ا.. این ماه خدا جون خیلی به من لطف کردی ولی چرا حالم خوب نیست چرا همش بغض دارم و گریه میکنم؟ این ماه من و همسر از مرگ حتمی نجات پیدا کردیم: بدون اینکه متوجه بشیم دودکش پکیج کاملا پوسیده شده بود و در یک روز بادی شکست و کاملا راه دودکش رو بست، پکیج اتماتیک چراغ دودکشش روشن شد و خودش قفل شد و خاموش. ولی از اونجایی که ما آدم های بی فکری هستیم به دودکش نگاه نکردیم و دوباره روشنش کردیم این اتفاق (خاموش شدن پکیج) چند دفعه تکرار شد ولی ما باز هم توجهی نکردیم. خلاصه بالاخره مونوکسیدکربن تو خونه پخش شد و همسر که توی پذیرایی مشغول مطالعه بود بی هوش. خدا جون ازت ممنونم که به من و همسر یه فرصت دیگه دادی که دوباره بتونیم زندگی کنیم کس دیگه ای غیر شما نمیتونست همسرم رو بیدار کنه تا بره تو بالکن و اونجا دوباره از هوش بره تا هوای تازه بهش بخوره. خدای من از لطف بزرگی که در حق ما کردی خیلی ممنونم، خیلی ممنون خدا از اینکه به پدر و مادرهامون اجازه دادی یک بار دیگه ما رو ببینن ممنونم خدا فکر میکنم توی این دنیا هیچ داغی رو بزرگتر از، از دست دادن فرزند قرار نداده باشی. خدا کاش بنده خوبی بودم، کاش پیشت اینقدر آبرو داشتم تا میتونستم ازت بخوام هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبینن. هیچ پدر و مادری سر قبر بچه اشون نرن، خدایا مرگ عزیز سخته، خیلی سخت حالا اگه اون بچه آدم باشه. گاهی وقتی که حالم بده با خودم فکر میکنم شاید شما تنهایی، چون تحمل از دست دادن عزیزت رو نداری ××خدایا منو ببخش- خدایا منو ببخش - خدایا منو ببخش- خدایا منوببخش - خدایا منو ببخش- خدایا منو ببخش- خدایا منو ببخش×× [ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 15:45 ] [ زهرا ]
سلام به خدای مهربونم که تا حالا این طوری خشم و غضب اش رو ندیده بودم شاید هم همیشه فکر میکردم خشم خدا ماله دیگرانه و من رو خدا قراره تو ناز و نعمت بزرگ کنه، البته نه اینکه تا حالا مشکل جدی برام پیش نیومده باشه ولی به این حادی هم نبوده. خدا میدونی بدجور حالم رو گرفتی خدا کاش یه شماره تلفن، در خونه ای چیزی داشتی هی تک میزدم مزاحم میشدم یامی آمدم هی در خونه تون رو میزدم و فرار میکردم هر چند مطمئنم دوربین مدار بسته نصب میکردی و کلی محافظ فرشته ای میزاشتی!!! ولی خدا همین الان هم میتونم اذیت کنم مگه خود شما هرشب، سرشب چند تا فرشته رو مامور نمیکنی که بیان ببینن من بنده ات حاجتی، مشکلی درد بی درمونی، قرض و قوله ای، اسارتی، گشنگی یا تشنگی، آوارگی، مرضی یا هر چیز دیگه ای داریم که بیان به شما خبر بدن که حاجت من رو بر طرف کنی؟! اون وقت من بنده کجام تو خواب غفلت و دارم ۷پادشاه و خونه و زندگی و بچه همسایه و فامیل رو سیر میکنم و غصه میخورم که چرا اونا داره و من ندارم اون وقت چی میشه فرشته برمیگرده میره پیش خدا جون میگه: خدایا سلامت باشی بنده ات خوابه و هیچ درخواستی نداره. خدا میگه یه بار دیگه برو شاید بیدار بشه و درخواستی داشته باشه فرشته دوباره میاد پایین میشینه بالا سر من بنده میبینه نخیر این بنده بیدار نشده که هیچ رسیده به پادشاه هشتم و داره خونه زندگی پادشاه رو سیر میکنه که چرا وسائلش قشنگتر از ماله منه. خلاصه فرشته دوباره برمیگرده پیش خدا جون و میگه: خدایا سلامت باشی این قبر توش مرده نیست واسه چی فاتحه میخونی؟ خدا آهی میکشه و میگه باز هم برو شاید به خاطر تشنگی یا رفع حاجتی بنده ام از خواب بیدار بشه و در اون حال از من خدا چیزی بخواد تا من برآمورده اش کنم. خلاصه تا صبح این اتفاق تکرار میشه و فرشته خسته از دست بنده (که من باشم و در خواب غفلت)به خدا جون میگه دیدی خدا صبح شد و بنده ات تو رو منتظر گذاشت و بیدار نشد که حاجتی بخواد در حالی که همه چیز میخواست و تو خدا منتظر بنده بودی نه بنده منتظر تو!!! خدا جون میگه: عیب نداره شاید فردا شب بیدار بشه و درخواستی داشته باشه تا من برآورده کنم!! ولی من برای درخواست خوابم تا چه برسه به مزاحم شدن مگه نه؟؟؟؟ راستی این که گفتم حدیث قدسی است.
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 15:11 ] [ زهرا ]
گاهی گمان نمی کنی و میشود گاهی نمی شود که نمیشود گاهی هزار دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود [ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 14:7 ] [ زهرا ]
شرمنده ام خیلی شرمنده خدا جون
[ چهارشنبه ششم دی 1391 ] [ 15:20 ] [ زهرا ]
خسته ام خیلی، خیلی زیاد، آروم و قرار ندارم، دلم داره منفجر میشه ولی زبونم بند اومده دوست دارم داد بزنم، فریاد بکشم سر روزگار، سر مردم، و همه اطرافیانم. ولی جرات ندارم شاید از ترسه شاید میترسم که همچین کاری نمیکنم، من آدم خیلی شادی بودم هرجا میرفتم از در باهام خنده همراه میشد ولی حالا فقط آه دارم و حسرت، هر کی میپرسه چطه؟ فقط میگم خوابم میاد حتی جرات گفتن حقیقت رو ندارم تا چه برسه به فریاد، خیلی بیچاره ام؟
خدا دوست داشتی شکستن منو ببینی؟ حالا میبینی؟ خورد شدم خدا، نشکستم، داغون شدم، متلاشی شدم، آدم ضعیفی هستم، ضعیف و ترسو و ... . نمیتونم سر راست کنم، نمیتونم، دو تا پسر نازم الان باید بغلم میشد نه.. خسته ام خیلی زیاد [ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 1:2 ] [ زهرا ]
سلام خدا کجایی؟
احساس میکنم یه لحظه هستی یه لحظه بعدش نیستی! به خاطر ضعف ایمانمه میدونم، ولی دوست داشتم میتونستم همیشه ببینمت، همیشه احساست کنم، احساس کنم پیشت نشستم، یا اون وقتهایی که هیچ کس رو پیدا نمیکنم بهاش درد و دل کنم گریه کنم سرم رو بذارم رو پات و های های گریه کنم خدا انگار بچه که بودم مهربونتر بودی؟ یادته خدا، یک بار که داشتم از پله های زیرزمین عقب عقبی میرفتم پایین که پام پیچید تو هم و داشتم با کله میرفتم پایین که احساس کردم یکی پیرهنم رو گرفت و نگه ام داشت اون روز با تمام وجود احساس کردم بهم داری لبخند میزنی، خدا من اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، هیچ وقت. خدا تقصیر منه که بنده بدی شدم نه؟ تو خیابون یکی از دوستهام رو دیدم که اصلا دل خوشی ازش نداشتم یه لحظه بدون این که متوجه بشم روم رو کردم اون سمت که منو نبینه و یواشکی ازش دور شدم، احساس کردم تو هم نسبت به من همین احساس رو داری تا منو میبینی روتو از من برمیگردونی، اخه خدا من بنده ام تو خدایی، تو خدای منی خداجون. چی کار کنم؟ کجا برم؟ به کی بگم؟ خودت که بهتر از هر کس دیگه میدونی جز تو هیچ کسی رو ندارم هیچ کسی رو... [ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 15:12 ] [ زهرا ]
خدا امروز خیلی حرف برای گفتن داشتم خیلی زیاد ولی وقتی فکر کردم تو تمام لحظات با من بودی دیگه حرفم نیومد با خستگی تمام امروز هم تموم شد.
فکر کنم هنوز هم خیلی دوست دارم. [ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 20:57 ] [ زهرا ]
سلام خدا جون
خسته و بی حال از سر کار اومدم ولی میدونم تو هستی، الان و همیشه، خدا وقتی بغضم رو برای هزارمین بار قورت میدادم هم بودی مگه نه؟ دیدی؟ فقط به تو میتونم بگم ها خدا جون فکر میکنم آرامشم، همون یه ذره که تهش مونده، فقط به خاطر شما است واسه اینکه خودت گفتی نباید از من ناامید شد، من ناامید نیستم منتظرم، منتظر اینکه دوباره بهم بخندی و من از خندت تا عمق وجودم خوشحال بشم و با تمام وجودم بعد از مدتها بخندم، قبلنا بیشتر میخندیدی!!! البته منم اون وقتا بنده خیلی بهتری بودم!!! میگم خدا خوبه تو رو دارم واگر نه هزار بارفکرای ناجور میزد به سرم.. خدا خیلی ممنونم که هستی خیلی خیلی ممنونم که تو رو دارم خدا ممنونم که اجازه دادی تو رو داشته باشم. [ شنبه یازدهم آذر 1391 ] [ 16:18 ] [ زهرا ]
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند... نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم... اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود... از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ». او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
ضعیفالاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. [ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 20:18 ] [ زهرا ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||