نامه های من به خدا
نامه های من به خدا 
قالب وبلاگ
سلام خدا جون 

خیلی دلم برات تنگ شده خیلی، 

 

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 0:25 ] [ زهرا ]
سلام خدا

شب شما بخیر باشه، داشتم به چیزهای که دارم فکر میکردم و اینکه با تمام کوچکی چقدر برامون با ارزش هستند.

چند روز پیش بابا روی تخته خوابیده بود تخت بابا چسبیده به بخاری اتاقشه بابا خواب بود و دستش خیلی به بخاری نزدیک شده بود، من هم نیمه خواب و بیدار بودم اصلا دلم نمیخواست از جام بلند شم، خلاصه بلند شدم و دستش رو بلند کردم گذاشتم رو تخت.

اصلا کار سختی نبود هیچ هزینه و زحمتی نداشت، بابا هم که خواب بود و متوجه نبود ولی اون لحظه خیلی حس خوبی داشتم.

دیدم اگه رو تخت باشه با یه تکون کوچیک دوباره ميخواد برسه به بخاری، ( آخه این اتفاق چند با افتاده و دستش سوخته) خلاصه چرخاندمش کلا به جهت مخالف.

خدا بیداری؟ میدانم و مطمئن ام که بیداری. شما همیشه حواست به همه چی هست.  اگه این طور نبود هیچ احساس خوبی تو دنیا به وجود نمی اومد. احترام به پدر و مادر معنی پیدا نمی کرد.  علاقه پدر و فرزندی کجا می رفت؟

خدا خیلی ممنونم که هنوز حواست به منه.

بابا لحظه چرخیدن، ميون خواب و بیداری یه لحظه دستم رو محکم گرفت شاید برای تشکر یا شایداز روی محبت.

اشک تو چشام جمع شد روشو بوسیدم دستم رو کشیدم کنار و سریع برگشتم سر جای خودم. 

خدا چرا منو اینقدر مغرور آفریدی یا شاید هم خیلی آدم سرد و بی احساسی هستم ، دوست داشتم بغلش کنم و روشو محکم ببوسم و  بهش بگم: خیلی دوست دارم، خیلی برام عزیزی، مواضب خودت باش بابای خوبم.

شاید بابا هم منتظر شنیدن بود، چرا این کارها رو نکردم نمیدونم!؟

شاید اون حریم ها و احترام ها بود که اجازه نداد!؟

نمیدونم خدا.

در هر صورت همون لحظه خیلی کوچیک برای بابا کافی بود که بدونه خیلی دوسش دارم و برای من همون لحظه خیلی کوچکتر کافی بود که بدونم خدا جونم حواسش به منه.

آخه خدا می دونی این لحظه ها فقط وقتی که تو به روم بخندی به وجود میان.

خدا بابا رو خیلی دوست دارم چون شما رو خیلی دوست دارم.

خدا حواست به خدا و بابای من باشه.

[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 1:42 ] [ زهرا ]
سلام خدا جون من

وقتی اطرافیانم رو دوست ندارم یعنی از دستشون عصبانیم و حال دیدنشون رو ندارم احساس میکنم شما خدای خوبم هم حال دیدن من رو نداری شما هم منو دوست نداری این طوریه خدا؟

عوضش وقتی مهمونی میدی یا همه رو دورت جمع میکنی باهاشون میگی میخندی و بد خلقی نمیکنی انگار این خدای مهربونه که داره میخنده و از کارات خوشحاله و این خوشحالی چقدر من رو خوشحال میکنه

خدا یه چیز میخوام در گوشی بهت بگم: من هنوز هیج چیز رو نمیتونم بفهمم, من نمیتونم درک کنم, من نمیتونم فراموش کنم من نمیتونم

شرمنده خدا دست خودم نیست خودت میدونی انسان خیلی ضعیفه و من از همه ضعیفتر احساس میکنم اتفاقهای سال کذشته تا آخر عمر با من خواهد بود

خدا ببخشید ناشکری نمیکنم یعنی غلط میکنم که نا شکری بکنم فقط نمیتونم هضم بکنم این حق رو دارم خدا

ممنون از همه لطف بیشمارت خیلی دوست دارم


[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 1:45 ] [ زهرا ]
سلام خدا جون

قبل ترها بیشتر مزاحمت میشدم نه اینکه دست خالی تر بودم شاید برا این بود که خیلی بیشتر دلم براتون تنگ میشد ولی الان شدم یه بنده مفت خور که حتی تشکر هم درست و حسابی بلد نیست.

چند وقت بود احساس پوچی خیلی شدیدی داشتم با هیچ موضوعی شاد نمیشدم و از هیچی خیلی ناراحت نه خدا خوشحال نمیشدم ولی همش ناراحت بودم از اینکه به دیگران بیشتر از من میدادی خیلی حسودی میکردم مثل بچه هایی که باباشون بینشون فرق میذاره و اونا حتی شکایتشون رو نمیدونن به کی ببرن.

حس خوبی نبود بخصوص که همه اینا باعث میشد تو انجام فرایض ام سهل انگار بشم, نمازها میموند برا آخر وقت خودش هم خیلی سریع و بی کیفیت.

خیلی راحت سر موضوع های پیش پا افتاده با خانوادام درگیر میشدم نه اینکه کار به دعوا و کتک برسه ولی در جواب دادن کم نمی آوردم. (راستش ته دلم یه لذتی هم از جواب دادن میبردم)

دوست نداشتم توی هیچ مراسم و مجلسی شرکت کنم و کسی رو ببینم.

بیچاره همسرام که بشتر از همه اذیت میشد هر چند کار چندانی هم برای بهبود من انجام نداد.

خودم از دست خودم حسابی عصبانی میشدم حتی یکبار نشستم و کلی هم گریه کردم.

خیلی سعی کردم با یه مشاور ای روانشناسی چیزی مشورت کنم ولی چی میگفتم.


یکبار نشستم و تمام اتفاقها رو برای خودم مرور کردم من قبلا خدا جون رو داشتم و خدا جبران تمام نداشته هام بود ولی حالا من شما بزرگ خودم  خدام رو گم کرده بودم

خدایی که به  خاطرش میشد هیچ اشتباهی نکرد.

من به خاطر خدا جونم نماز میخوندم وقتی خدایی وجود نداشته باشه نماز معنی نداره.

من به خاطر شما احترام میزاشتم بدون اینکه توقع احترام داشته باشم.

صله رحم حتی با اونهایی که در حقت خوبی نکردن به خاطر خداست.

و...

ممنون خدا که پیدا شدی و من رو خوب کردی


[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 14:24 ] [ زهرا ]
سلام خدا

احساس میکنم حرف زدن باهاتون برام کمی سخت شده حتما به خاطر دوری من از شماست, شاید هم به خاطر توقع های زیادیه که از شما دارم.

احساس میکنم خدای پارسال با خدای امسال با هم خیلی فرق کردن, خدای پارسال فقط میخندید و میبخشید ولی خدای امسال میتونست ناراحت بشه, غضب بکنه, بخنده و باز هم ببخشه

در هر حالت باید ازت تشکر بکنم خدا به خاطر نعمت خیلی بزرگی که به من دادی و من رو شرمنده کردی.

گاهی وقت ها که خبیث میشم میخوام بهتون بگم که حقم خیلی بیشتر از اینها بوده ولی وقتی به عمق خودم برمیگردم میبینم همین هم لطف بینهایت شما بوده که شامل حال من شده و من باید تا ابد سپاس گذار شما باشم.

خدایا با تمام وجود ازت میخوام این نعمت بزرگ رو خودت محافظ باشی و تا همیشه من رو ازش دور نکنی.

آمین یا رب العالمین   

[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 17:52 ] [ زهرا ]
سلام خدای من

خدا خیلی از کارات حساب و کتاب نداره, یعنی من حقیر از کارهای تو خدا سر در نمی آرم نباید هم سر در بیارم چون اون وقت دیگه خدا بودن که معنی نداره

پارسال تلخترین شهریور زندگی ام رو داشتم ازت خواهش میکنم امسال شهریور رو شیرین ترین شهریور زندگی ام قرار بده, شیرین ترین روزهای زندگی ام رو تو شهریور امسال بنویس


[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 17:46 ] [ زهرا ]
سلام خدا جون

خدای من از نعمت های بزرگی که به من دادی و من متوجه اش نبودم , فرصت بود فرصت زندگی, همیشه فکر میکردم که حتما فردایی هست, فردایی خوش و خرم, هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که چه نعمت بزرگی رو در اختیار من گذاشتی و من متوجه نیستم.

ولی این بار با تمام وجود این نعمت بزرگ رو درک کردم و از تو میخوام که بهم فرصت زندگی بدی, فرصت زندگی به همراه عزیزترین هام 

خدایا ازت میخوام که از هیچ کس این نعمت رو دریغ نکنی     آمین

خدا دوستهای خوبی دارم که اون ها هم منتظرن خدایا به اون ها هم از نعمتهای خوبت عطا کن   آمین


[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 21:49 ] [ زهرا ]
سلام خدا

خیلی خسته ام خیلی درمونده ام بهت خیلی احتیاج دارم هر روز و هر ساعت احتیاجم به تو خدای بزرگم بیشتر و بیشتر میشه

خدایا ازت فرصت میخوام چیزی که همیشه بهم داده بودی و من هرگز احساسش نکرده بودم نفهمیده بودم که چه نعمت بزرگی دارم و خودم متوجه نیستم.

خدایا بهم آرامش بده تا یاد گذشته نیافتم تا بتونم آینده رو خیلی بهتر بسازم.

خدایا بهم فرصت سالم زندگی کردن بدون هیچ مشکل و مانعی بده.

خدایا بهم بزرگترین نعمت روی زمین رو بده.

خدایا من طاقت اون روزهای سخت رو ندارم خدایا من قدرت تحملم خیلی اومده پایین خدایا بهم رحم کن.

خدایا خانواده من رو به خاطر این روزهای خوب که سراسر جشن و سروره شاد کن و اجازه بده این شادی ماندگار بشه.

خدایا همون طوری که سراسر زندگیم شامل الطاف پر مهر شماست دوباره من رو مورد مهر و محبتت قرار بده و از سرچشمه لطفت دوباره من رو سیراب کن.

بحق الحسین(ع)


[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 15:4 ] [ زهرا ]
سلام خدای خوبم

میدونی که این چند وقت کاری جز گریه و التماس از تو بهترینم نداشتم، هر چند لطف شما برای من ثابت شده است ولی من هر کسی رو که برام مهم بود و پیش شما ارزش داشت واسطه کرده ام تا این بار بتونم بزرگترین نعمت رو که دوباره بهم هدیه دادی صحیح و سالم نگه اش دارام و باهاش بخندام و گریه کنم.

خدایا هر روز دارم به حکمت اتفاقی که برام افتاد فکر میکنم و به هیچ نتیجه ای نمیرسم.

خدایا تو این مدت متوجه شدام من آدم خیلی ضعیفی هستم و خیلی نیاز به مراقبت شما دارم و اگه تا حالا منحرف نشدام، فقط و فقط به خاطر توجه و لطفی بوده که به من داشتید.

خداجون میدونم که هر روز و هر شب شما بودید که دستم رو گرفتید و هر لحظه با من و در کنار من بودید وقتی ازتون میخواستم، وقتی بزرگترین هدیه زندگی ایم رو به من دادید،وقتی تو چند ساعت بزرگترن دلیل زندگی ام رو گرفتید، و دوباره بهم دادید...

خدایا من آدم کم تحملی ام قبل از این که بخوام میدونستم لیاقت داشتنش رو ندارم میدونستم کاری نکردام که موستوجب این لطف کثیر باشم، وقتی دادید سرمست غرور شدام که خودم شایسته این لطف بودم، احساس میکردم خوشبخترین فرد روی زمین هستم و نظر کرده، وقتی هم که چیزی رو که مال خودتون بود و امانتی بود دست من، و من هیچ تاثیری در وجود و حفظش نداشت ام گرفتید تا مرز کفر رفتم و بی تابی کردم.

ولی خدای من شما در تمام این لحظه ها با آرامش و وسواس من رو می دیدید و شاید در گوشم میگفتید: این نیز بگذرد...

ولی من مطمئنم تو تمام این مدت من رو آروم و راحت تو دستهای مهربونتون گرفته بودید و من بدون توجه به موقعیتی که توش قرار گرفته بودم شاید داشتم بی تابی میکردام.

 خدایا من مطمئنم در امن ترین نقطه جهان هستی قرار داشتم ولی چرا نمیتونستم لبخند آرامش بخش شما رو ببینم...                       این هم از بی لیاقتی من بود

واین بار نه سر مست غرورم، نه ... خدایا فقط خسته ام نیاز به لطف خاصی فقط از جنس خودتون دارم لطفی که فراگیر باشه و همیشگی خدایا این همه جسارت من رو ببخش فقط نظر لطفی رو که در تمام عمر شامل حالم کردی از من دور نکن.

خدایا التماست میکنم.

خدای خوبم دوستانی دارم که لحظه ای از خاطرم نمیرند خدایا دوستانم و دوستان دوستانم رو هم شامل همون لطفی بکن که شامل حال زکریا و سایر دوستان خودت کردی.

آمین یا رب العالمین

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:19 ] [ زهرا ]
اشکان دو چشمان ترم چون دریاست
امسال تمام روزیم از زهراست
از بوی تنور فاطمه (س) فهمیدم
سالی که نکوست از بهارش پیداست؟

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 11:13 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

میخواستم که بگم خدا خیلی دلم برات تنگ شده میشه بهم نزدیکتر بشی...
امکانات وب